خون هر ان غزل که نگفتم بپای توست

اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است 

دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است

اکسير من نهاينکه مرا شعر تازه نيست

من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است

دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز

من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست

با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت

دريا که از اهالي اين روزگارنيست

امشب ولي هواي جنون موج ميزند

دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست

اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين

دريا هم اينچنين که منم بردبار نيست

 

در اتش تو زاد شد ققنوس شعر من

در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست

اينسان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست

من در تو گشتم مرا در خود صدا مي زن

تا پاسخم را بشنوي پژواک سان اي دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردي مکن با اين چنين آتش به جان اي دوست

گفتي بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردي

حالا لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست

من قانعم آن بخت جاويدان نمي خواهم

گر مي تواني يک نفس با من بمان اي دوست

يا نه تو هم با هر بهانه شانه خالي کن

از من من اين برشانه ها بار گران اي دوست

نامهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت

بيهوده مي کوشي بماني مهربان اي دوست

انسان که مي خواهد دلت با من بگو آري

من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود 

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم

کسي که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم براي خودم تنگ مي شود آري

هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم

نشد جواب بگيرم سلام هايم را

هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟

اشاره اي کنم انگار کوهکن بودم